تبليغاتX
SHANIMA شانيما
SHANIMA شانيما
مديريت آقای کوشا
تاريخ : سه شنبه هشتم فروردین 1391 | نویسنده :
پشیمانز گفتار دیدم بسی            پشیمان نگشت از خموشی کسی(امیر خسرو دهلوی)

باید عادت کنیم که عادت نکنیم . . . !

درباره ی هر چه میگویی فکر کن ، ولی هرچه فکر میکنی نگو! (مثل هندی) 

مالی که از کف بیرون رفت و تو را پندی آموخت ، رفته مگیر! (امام علی (ع))

اگر یک طناب ضخیم به سوراخ سوزن برود ، یک زراندوز هم به بهشت تواند رفت! (حضرت عیسی (ع))




تاريخ : دوشنبه هشتم اسفند 1390 | نویسنده :
بیخودب خندیدیم که بگوییم دلی خوش داریم              بیخودی حرف زدیم که بگوییم زبان هم داریم

و قفس هامان را زود زود رنگ زدیم                        و نشستیم لب رود و به آب سنگ زدیم

ما به هر دیواری آینه بخشیدیم                  که تصور بکنیم یک نفر با ما هست



تاريخ : جمعه بیست و یکم بهمن 1390 | نویسنده :
http://www.steriumusic.parsiblog.com/



تاريخ : دوشنبه سوم بهمن 1390 | نویسنده :
عشق حکایتی بود که برای بیدار شدنت خواندم ، تو خوابیدی . . .!


کبریت ها قبل از زاده شدن ، به سوختن می اندیشند . . .


سلسله ی اشکانیان چشمم منقرض نخواهد شد، من از تبار آل مویه ام . .  .


ته چشمان تو خدا شیطانی میکند، ته دل من شیطان خدایی ! ! !


از احساسش بهم میگفت من از چشماش میگفتم          یه درصد فکر نمیکردم که از چشماش می افتم

(مهدی حبیبی)



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 | نویسنده :
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی          گذر بسوی فلان کن بدان زمان که تو دانی

تو پیک صورت رازی و دیده بر    سر    راهت           به مردمی نه به فرمان   چنان بران که تو دانی

بگو که جان ضعیفم ز دست   رفت   خدا  را           ز  لعل  روح  فزایش  ببخش از  آن  که تو دانی

من این دو حرف نوشتم چنان  که غیر ندانست       تو  هم  زروی کرامت  چنان بخوان که تو دانی

( این غزل عاشقانه ی سعدی ، نظر حافظ را جلب کرده ، از آنجا که در مخاطبش سخنی است)



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 | نویسنده :


زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم
همه ی عمر دمی بود و نمیدانستیم

حسرت رد شدن ثانیه های کوچک
فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم

تشنه لب، عمر بسر رفت و به قول سهراب
آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم



تاريخ : چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 | نویسنده :
 

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست 

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی

گفت: جرمِ راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: میباید تو را تا خانه‌ی قاضی برم

گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانه‌ی خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم

گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی

گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیارمردم، مست را

گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست



تاريخ : جمعه ششم آبان 1390 | نویسنده :
ماه بالای سر آبادی است ،

اهل آبادی در خواب.

روی این مهتابی ، خشت غربت را میبویم.

باغ همسایه چراغش روشن ،

من چراغم خاموش.

ماه تابید به بشقاب خیار ، به لب کوزه ی آب.


غوک ها می خوانند.

مرغ حق هم گاهی.


کوه نزدیک من است : پشت افراها ، سنجد ها.

و بیابان پیداست.

سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست.

سایه هایی از دور، مثل تنهایی آب ،مثل آواز خدا پیداست   .    .    .

سهراب سپهری

                                                            



میهن اسکین