باید عادت کنیم که عادت نکنیم . . . !
درباره ی هر چه میگویی فکر کن ، ولی هرچه فکر میکنی نگو! (مثل هندی)
مالی که از کف بیرون رفت و تو را پندی آموخت ، رفته مگیر! (امام علی (ع))
اگر یک طناب ضخیم به سوراخ سوزن برود ، یک زراندوز هم به بهشت تواند رفت! (حضرت عیسی (ع))
و قفس هامان را زود زود رنگ زدیم و نشستیم لب رود و به آب سنگ زدیم
ما به هر دیواری آینه بخشیدیم که تصور بکنیم یک نفر با ما هست
کبریت ها قبل از زاده شدن ، به سوختن می اندیشند . . .
سلسله ی اشکانیان چشمم منقرض نخواهد شد، من از تبار آل مویه ام . . .
ته چشمان تو خدا شیطانی میکند، ته دل من شیطان خدایی ! ! !
از احساسش بهم میگفت من از چشماش میگفتم یه درصد فکر نمیکردم که از چشماش می افتم
(مهدی حبیبی)
تو پیک صورت رازی و دیده بر سر راهت به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی
بگو که جان ضعیفم ز دست رفت خدا را ز لعل روح فزایش ببخش از آن که تو دانی
من این دو حرف نوشتم چنان که غیر ندانست تو هم زروی کرامت چنان بخوان که تو دانی
( این غزل عاشقانه ی سعدی ، نظر حافظ را جلب کرده ، از آنجا که در مخاطبش سخنی است)
زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم
همه ی عمر دمی بود و نمیدانستیم
حسرت رد شدن ثانیه های کوچک
فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم
تشنه لب، عمر بسر رفت و به قول سهراب
آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم
زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم
همه ی عمر دمی بود و نمیدانستیم
حسرت رد شدن ثانیه های کوچک
فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم
تشنه لب، عمر بسر رفت و به قول سهراب
آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم
محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرمِ راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: میباید تو را تا خانهی قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمهشب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانهی خمار نیست
گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت، جامهات بیرون کنم
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهودهگو، حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیارمردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
اهل آبادی در خواب.
روی این مهتابی ، خشت غربت را میبویم.
باغ همسایه چراغش روشن ،
من چراغم خاموش.
ماه تابید به بشقاب خیار ، به لب کوزه ی آب.
غوک ها می خوانند.
مرغ حق هم گاهی.
کوه نزدیک من است : پشت افراها ، سنجد ها.
و بیابان پیداست.
سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست.
سایه هایی از دور، مثل تنهایی آب ،مثل آواز خدا پیداست . . .
سهراب سپهری
